امروز سولماز تماس گرفت که احوال آرش رو- که حالا چند روزی هست توی خونه استراحت می کنه- از من بپرسه. خیلی صداش گرفته بود و وقتی احوالش رو پرسیدم، خیلی رک و بی رودربایستی گفت که خوب نیست. علت رو پرسیدم. متوجه شدم که آزرده است و سوگوار در غم از دست دادن عمه. و من مات و حیران که چگونه و با چه کلامی، خودم را در غم دوستم شریک بدانم. از «غم آخرت باشد» متنفرم، چرا که معنی صریح و پوست کنده اش این است که الهی زودتر بمیری و مرگ عزیز دیگری نبینی! و چه زشت است که به غمگینی چنین بگویی. باور دارم تنها واژه ای که در چنین زمانی می توان گفت، آرزوی صبر، بردباری و شکیبایی است. شاید صبر و شکیبایی بهترن باشد در زمان مصیبت و سوگ.
از طرف خودم و دوستان یادما به سولماز و خانواده اش تسلیت می گویم و صبر و شکیبایی آرزو می کنم.
به سولماز تسليت مي گم. واقعن هم كه به جز صبر و شكيبايي كار ديگه اي نميشه كرد. اما بعضي وقتا شكيبايي هم جواب نمي ده.
((((
By: boogi on فوریه 20, 2008
at 12:12 ب.ظ
تسليت
تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد…
By: اصلان on فوریه 21, 2008
at 12:00 ب.ظ