هفته پیش بعد از مدت ها به دانشگاه رفتم. اینبار کوله باری بر دوشتم نبود. خیلی آرام همه جا را گشتم. دانشگاهی که روزی خانه ام بود، حالا دیگر جز چند اتاقی بیش نبود که حالا نو شده است و دستگاه های خنک کننده ی آمریکایی اش، جای آن پنکه های سقفی بی خاصیت را گرفته است. یادم نمی رود زمانی که کلاس ها در «ساختمان شماره ی 1» تشکیل می شد، وقتی چاه فاضلاب آن ساختمان قدیمی پر می شد، چه بوی بدی همه جا را می گرفت. سلف سرویسی اش یک آشپزخانه ی قدیمی و کثیف که حتی صندلی هم برای نشستن نداشت. آخ خدای من!
سردر دانشگاه را که می بینم، پیش خودم می گویم که چقدر برایش جنجال کردیم که «سردر می خواهیم برای چه؟» «چقدر خرج سر در می کنید». و حالا نماد خوبی است سر در دانشگاه.
از مقابل سلف سرویس ساختمان جدید رد شدم. نخستین خاطره اش، اولین جلسه ی پرسش و پاسخی بود که رئیس نوگرای دانشگاه در سال 80 برگزار کرد. خیلی خوب یادم مانده که آرش، تنها چهره ی خاطره انگیزش بود و هنوز تصاویر لحظه هایش در خاطرم مانده است.
سالن کنفرانس به خاطر چاله ای که داشت و در آن سقوط کردم، می خواست مرا به وزارت اطلاعات ببرد. سالن آمفی تئاتر . . . مرا برد به نخستین کنفرانس داخلی که دور هم بودیم با دوستانی که جمعشان مثال زدنی بود. افشین و مسیح مرا روی شانه هایشان بلند کردند. جشن تولدم بود.
راهروی اداری، یاد دوندگی هایش بخیر. زمانی از اول تا آخرش را که می رفتی، باید جلوی هر اتاق به کارمندی و استادی سلام می کردی و چه گرم تحولیت می گرفتند و به گفتگویی دعوت می شدی. هر کدامش خاطره ایست. از اتاق رئیس، که همیشه آخرین امیدمان بود و مهندس امیرعضدی که همیشه صبح زود اولین کسی بود که می آمد و عصر آخر وقت، آخرین کسی بود که می رفت و همیشه درب اتاقش به روی دانشجویان باز بود با آن روی گشاده اش. خدا می داند چه دردسری کشید زمانی که قائم مقام رئیس بود در غیاب دکتر وادی. اتاق حاج آقا بینا که داستان مفصلی دارد. دلم می گیرد وقتی اتاقش را می بینم.
خاطره انگیز ترین جای دانشگاه، طبقه دوم ساختمان چهار طبقه بود. روزهای فراموش نشدنی با هم بودنمان. آه . . . ! چقدر زود گذشت و چقدر بیشتر می توانستیم دور هم باشیم.
حالا از پله های فارغ التحصلیلان پایین آمده ام. تنها چیزی که با خود از دانشگاه می برم تکه کاغذی است که به دستم داده اند. پوچ! این ساختمان ها دیگر نخ نما شده است و تنها چیزی که مانده، یادگاری است از دوستان خوب و خوبی های دوستان که حال هر از چندی که می بینمشان، جوانی و شور و نشاط برایم دوباره تکرار می شود.
باید با دانشگاه خداحافظی کنم. دانشگاهی که شروعش شور بود و نشاط. سختی هایش به چالش کشیدن «دانشجویی» ام بود. نخستین بار، روزی که با سخت گیری های انتشار «گفتمان» سنگ ها در برابر راهمان انداختتند و آخرینش، اتهام کذب و نامربوط اختلاس و کمیته انضباطی و باقی ماجرا.
حالا آمدم برای خداحافظی. از دو نفر باید خداحافظی می کردم از آن ها که مانده اند. دکتر رفیعی، با کمال احترام در حالی که پایش به اجبار شکستگی در گچ بود، عصا زنان از روی صندلی بلند شد، دست داد، و برایم نوشت: «امیدوارم به عنوان یک مهندس خوب برای کشور عزیزمان مفید واقع شوید» و با احترام بدرقه ام کرد. سید نجف اشرف با گشاده رویی، تلاش های چند ساله من و دوستانم را ستود که با «چهره ای گشاده و ادب فراوان مشکلات را مطرح می کردیم».
از پله ها پایین آمدم. حالا کاری نداشتم. از دانشگاه خارج شدم، حس عجیبی است. بغض . . . . . .
خداحافظ دانشگاه!
یاد باد ان روزگاران یاد باد
By: مریم on می 12, 2008
at 7:06 ق.ظ
تو بالخره فارغ التحصیل شدی بچه
یادش به خیر
By: سولماز on می 12, 2008
at 5:30 ب.ظ
حس عجيبيست مي دانم بايد که اين حس را با تلاش براي اينگونه زيستن در همه زندگي از بين برد
By: ناشناس on می 16, 2008
at 8:23 ق.ظ
سلام
با این نوشته ات مرا نیز لحظاتی با خود همراه کردی
اگر خوب دقت کنیم میبینیم که تمام زندگی چنین است و امدنی و رفتنی در ان هست
مهم اینست که ان لحظات را که حالا می بینیم چقدر کوتاه بوده است چگونه گذراندیم
و ما تقریبا انچه می توانستیم انجام دادیم و انچه نشد انجام دهیم از نخواستن ما نبود
در هر صورت تلاش و مقاومت همه ما بود که مطمئنم در طول تاریخ دانشگاه یکبار بیشتر اتفاق نیفتاده و نخواهد افتاد و چه دردناک است که دیگر نمی افتد!
By: هومان on می 18, 2008
at 6:44 ق.ظ