از صبح با تلفن و پیام کوتاه با بچه های قدیمی تماس گرفتم تا دوباره بعد از مدت ها دور هم جمع بشیم. خیلی سخت نبود. فقط تنها زمانی که وقت آزاد داشتیم ده ونیم شب بود. من، فرشاد و داوود با هم به منزل حمید و سارا رفتیم. قرار بود آرش و مسیح و امیرعلی هم بیایند که نشد (احتمالا آرش از الان دچار رفتارهای فمینیستی شده و امیرعلی هم رفته تو کار کلاس!!). به هر حال یک ساعتی دور هم بودیم. هومان هم تلفنی به ما پیوست.
سلام
از ساسان امامی بگو
ما منتظر لبخند های زیبایش هستیم
By: هومان on می 17, 2008
at 12:58 ب.ظ
خوب است و خنده هایش پاپرجا! باور دارم که از ما بهتر است و او را ملالی نیست.
By: احسان on می 18, 2008
at 10:53 ب.ظ